دستم را از همه جا بریده ای تا تنها، بودن تو را باور کنم، نه؟! میدانم که چشم دوختن به غیر خودت را دوست نداری. فدای حساسیت های خالقانه ات! امشب هم مانند تمام ثانیه های پیش از این، هستی و می بینی چه غربتی گرفته است دلم را. دلیلش را هم نگفته می دانی. پس حالا که خودت امیدم را از زمینی ها گرفتی؛ حالا که خودت مرا به تناقض غم و شادی این تنهایی دچار کردی؛ حالا که میخواهی تنها آرام و قرارم خود خودت باشی؛ بیا و وجود بی نیازت را جایگزین تمام حسرت های جانم کن. که سخت محتاجم..
برچسب:
نویسنده: حدیث خوشنام