خرید بک لینک

عصری انگار در و دیوار گلویم را فشار می دادند و راه نفسم را تنگ و تنگ تر می کردند. هرچه سراغ درس، فیلم، صحبت با دوست و.. رفتم هیچکدام برایم درمان نشد. دیدم نمی شود آماده شدم و از خانه زدم بیرون. به هوای ساعت قدیم راه افتادم و خب میان راه بود که فهمیدم هوا چقدر تاریک است! اما بیخیالی گفتم و رفتم و رفتم و رفتم. شلوغی شهر، تب و تاب همیشگی مردم، چهره های متفاوت آدم ها تا حدودی حالم را خوب می کند. گفتم بروم خرید چون گاهی چاره خوبی ست. هرچه گشتم میان کیف و کفش و لاک های رنگارنگ و لباس های مختلف اما هیچ چیزی نظرم را جلب نکرد. انگار از تمامشان سیر شده ام. دیدن مدل های گوناگون و متنوعشان دیگر به ذوقم نمی آورند. بین مسیر رسیدم به کتابفروشی کوچک و سیاری که جایش همیشه در همان خیابان بود و ایستادم. کتابی آشنا که دنبالش بودم به چشمم خورد. دست بردم و کتاب را برداشتم. فروشنده که آقایی نه چندان جوان بود سلیقه ام را سوال کرد و نام دو کتابی که تا به حال پسندیدم را پرسید. جوابش را دادم و بعد هم شروع کرد به توضیح اینکه کدام کتاب ها مطابق سلیقه ام است. آنقدر حرف زدیم و حرف زدیم و راهنمایی ها و نظراتش را گفت که از اینکه تا به حال با چنین شخصی هم صحبت نشده و به کتابفروشی کوچکش نرفته ام پشیمان شدم. آخرش هم نام یک کتاب دیگر که چند وقتی ست پی اش هستم و پیدایش نمیکنم و حتی به چندجا سپرده ام اما نیاوردند را گفتم. نام کتاب و نویسنده را که دید خیلی برایش جالب شد و گفت خودم هم خوشم آمد حتما پیگیرش می شوم و شماره را هم گرفت که تا دو روز دیگر خبر بدهد. الان هم خیلی دلم می خواهد این کتاب را بخوانم اما راستش وقت ندارم و دارم فکر میکنم خواندنشان را بگذارم به عنوان هدیه به خودم! که هر زمان که از کارهای روزانه و هفتگی ام راضی بودم کمی از وقتم را بگذارم برای خواندن چند برگ از این کتاب و کتاب های دیگر. به نظر بهترین راه همین باشد..

الان خوبم. الحمدلله..

+ مشتاق معرفی کتاب های خوب..

برچسب: اُوِه, نویسنده: حدیث خوشنام تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 1:18

صفحه بندی