
عصری انگار در و دیوار گلویم را فشار می دادند و راه نفسم را تنگ و تنگ تر می کردند. هرچه سراغ درس، فیلم، صحبت با دوست و.. رفتم هیچکدام برایم درمان نشد. دیدم نمی شود آماده شدم و از خانه زدم بیرون. به هوای ساعت قدیم راه افتادم و خب میان راه بود که فهمیدم هوا چقدر تاریک است! اما بیخیالی گفتم و رفتم و رفتم و رفتم. شلوغی شهر، تب و تاب همیشگی مردم، چهره های متفاوت آدم ها تا حدودی حالم را خوب می کند. گفتم...
ادامه مطلب